تبليغاتX
متمدن ترین بی تمدن شده



متمدن ترین بی تمدن شده



عشق را در پستوی خانه نهان می باید کرد روزگار غریبیست نازنین خدا را در پستوی خانه نهان می باید کرد

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 @ 11:23 بعد از ظهر

درود

بازگشتم برای فریادی که دو ماهی صدایش می پیچد

شاید دو ماه

...

دختران دیدار

ناخواسته مادر می شوند

و قاتل

مادران بیعار

خواهان مادر شدن

و عابد

تهران

اصفهان

شیراز

خوزستان

همه

ایران

می نالند

و نا ندارند

و من

اما

تازگی

حس بودن می کنم

حس فریاد دارم

حس شمرده شدن

تازگی

آدم شده ام

وقتی که دیگر از سکس با معشوقه سر باز زدم

فهمیدم

دایره دور خود می چرخد من میخندیدمش

و حالا دایره می خندد

من مستطیل وار دور خود می گردم

به امید فریاد

به امید دسگیری قاتلی که می گردد و کس یارای افکندنش نیست

به امید فردا

به امید ۱۸ بهمن ۱۳۸۶

به امید روزهایی که باید پا چسباند

به امید آش خوری

به امید گفتن لیچارهای تازه

...

?شاملو |  پیوند | 

دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 @ 10:58 بعد از ظهر لیچار

روز را آغاز نکرده آرزوی پایان دارم

و تنفر ناک

و نت بهترین دوست

نپرسید

جرا لاغری

چرا زشتی

چرا دیر کردی

چرا بوی سیگار میدی

و هیچ وقت مثل پدر پس گردنی نزد

فرار

من نیز حقیرم

و فرار می کنم

از خوانواده

بیشعور

سیگار می کشم

تمام می شود

دومی

سومی

پول سیگار ندارم

مثل خر کار می کنم

یه پاکت سیگار بده

حسابت سنگینه

چوب خطم پره

دار هم گران است

و

تیغ

و لجن زاری ست

سرا

که همه ایران سرای من است

تنفر

عشق

فرزند

خانواده

دوست

سیگار

فریاد

نژاد

حقوق

دیوار

چوبه

طناب

گلوله

خودم

تنفر ناک عاشق هستم

و

آرزوی بلعیدن گلوله ای داغ

بلکه از سرما رهایی یابم

خدا را

بهانه نفرمایید

برای دزدی

لیچارهای ذهنم

سیم رابط می خواهد

به بزرگی

خانواده ابلهان

فردا

روز از نو روزی از نو

از ماست که بر ماست

خود کرده را تدبیر نیست

ما که رفتیم

تا فردای تنفر انگیز الوده سرسام آور ابلهانه دیوار اتاقم دوست دارد بریزد

من که زیر ستونم

 

?شاملو |  پیوند | 

سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 @ 0:48 قبل از ظهر

درونم پر از احساس

مشتاق برای همدردی

نابود شده در فرهنگی متمدن

سیر شده از غذای بی منو

و شاکی از خلقت نا خواسته

من

قلبی آهنین

لال

گرسنه

اصیل

شاکر خداوند

 

 

به هرکس که گفتم خندید

گفتم دیوانه نیستم 

گفتند همه دیوانه ها همین را می گویند

گفتم

خسته ام

باور نکردند

حالا تازه فهمیده ام که بیمار روانی هستم

من هادی

در دنیای مجازی

که هیچ کس دیگری را نمی شناسد

نام شاملو بر خود نهاده ام

اینهم دلیل دیگری

اهل همه جای ایران سرای من نیست

متولد سال هزار و سیصد و نفرین

در اولین روز سال میلادی مثلث شکل

خیال میبافم و می فروشم به قیمت جانم

رایگان

دیوانه وار

لباس مشکی نمی پوشم

عزادارم

بدجور هوس شریک کرده ام

در اینجا نیست

جوینده یابنده است

و من

مخم گوزیده

چرت و پرت می گم

زیبا

همه میگویند

خدمت

برای دولتی که هیچ خدمتی برایم نکرد

۲سال

حبس

آزادی

...

?شاملو |  پیوند | 

یکشنبه هفتم مرداد 1386 @ 10:16 بعد از ظهر تنهاترین نامرد

دیر وقتیست هوای دلم طوفانیست

اما هیچ خبری از سیلاب و گردبادش نیست

در احمقانه ترین ثانیه

نشستم و شعر می نویسم

چقدر من خرم!!!

به ساعت می نگرم

ساعت صفر است

و

من

بی صبرانه منتظر لحظه ای

که تنهاییم

کامل شود

یا با تو

 یا بی من

کامل کامل

 

?شاملو |  پیوند | 

شنبه بیست و سوم تیر 1386 @ 11:37 بعد از ظهر امامزاده

امامزاده محله ما

  حالش چند وقتیه که خراب 

حتی با اینکه فاصله خانه ما

 تا پیش اون زیاده

ولی باز هر شب

صدای صرفه هاش رو میشنوم

حتی بوی سرطانش!!

بابام می گفت قدیما

میوه های خوبی داشته

می گفت انارش خیلی توپ بوده

ما که ندیدیم

شاید امامزاده محله ما

دروغی باشه

یکی می گفت میوه های امامزاده

همیشه خوبه

اگه مال ما خوب نیست

تقصیر خداس

منم دارم میرم پیش خدا

باهاش صحبت کنم

تا یه امامزاده اصلی واسه ما بذاره

امامزاده ای که همیشه انار تازه داشته باشه

دارم می رم پیش خدا

شاید کار خودش باشه

اگه کار خودش باشه

حقش رو میذارم کف دستش

دارم میرم

خداحافظی شاید تا فردا شب

یا ۳۰ شب بعد از فردا شب

یا ۳۰ها شب بعد از فردا شب

                  

?شاملو |  پیوند | 

شنبه شانزدهم تیر 1386 @ 10:56 بعد از ظهر گربه کوچک من

همچون کفتاری

به دنبال گربه ام به راه افتادی

و هر دم که گرفتیش

تکه ای از بدنش خوردی

گاهی دم

گاهی گوش

وباری هم چشمش را

زبانش را نیز که خورده ای

هنوز هم ناخشنودی!!

در پی او میدوی

مگر نمی بینی

که با پای شکسته

چگونه عاجزانه فرار میکند

شاید این بار دلت هوای گردن کرده است

شاید این آخرین نفسهای گربه ام باشد

گربه ام دگر هیچ فریادی در گلو ندارد

این کفتار هم پیاله گربه ام بود

نمک خورد و نمکدان شکست

گربه ام هر روز کوچک و کوچک تر شده

کاش دستان پر توانی داشتم

تا کفتار را از پای درآورم

کاش کورشی بودم

تا که گربه کوچکم

ایرانم را رهایی بخشم

 

 

?شاملو |  پیوند | 

یکشنبه سوم تیر 1386 @ 11:55 بعد از ظهر

درود مطلب زیر از یکی از دوستان گرفته شده و البته که چند روزی معطل شدم اما ارزش داشت:

 شب است و من بي خواب و سعي مي كنم كه خواب را مهمان چشمهاي بي خوابم كنم مي شمارم 1 2 3

 مي روم به رؤيا...به پاسارگاد و در قصري باشكوه, آناهيتا زيباي اساطيري را مي بينم كه با قدم هايي با وقار سكوت تالار قصر را در هم مي شكند; در حالي كه سبدي از گلهاي سپيد در دست دارد و تالار سرشار است از عطر سپيد گلها و من محسور اين همه زيبايي در پريشاني گيسوان سياهش گم مي شوم... از خواب مي پرم و نمي توانم چشمهايم را ببندم... باز مي شمارم 4 5 6 ...

 و مي روم به رؤيا... خود را در شعله هاي آتش ميابم...همه چيز سوزان است, پرده هاي حرير فرش هاي ابريشمين. فرياد مي زنم كسي اينجا نيست كه اين آتش را خاموش كند؟و بعد قهقهه هاي مستانه ي مردي را مي شنوم كه پيروزمندانه به شعله هاي آتش مي نگرد.در چهره ي او و همراهانش حماقتي را مي بينم...گويي به اين مي انديشد كه تمدن بزرگي در حال سوختن است...ولي من... نمي گذارم كه اين تمدن بسوزد... هراسان به دنبال آب مي گردم ... فرياد مي زنم نگذاريد هويت ما را بسوزانند... و فرياد مي زنم و فرياد مي زنم... باز بيدار مي شوم دوباره سعي مي كنم 7 8 ۹...

 و من در رؤيا غرق مي شوم... باز خود را در تالاري مي بينم....از دور صدايي مي آيد و بعد صداها و بعد بلندتر و بلندتر كه تبديل به فرياد مي شود...حمله ي عربهاي پا برهنه را مي بينم كه با چهره هايي سوخته از آفتاب و پاهايي پينه بسته و بدون كفش كه نزديك و نزديكتر مي شوند... چيزي در دست دارند و بعد مي بينم فرشي است چيزي در دست دارند و بعد مي بينم فرشي است زيبا... آري فرش مهستان است با قدمت چندصد ساله كه بدست اين قوم پابرهنه افتاده است و بعد در چند ثانيه تنها تكه هايي از آن باقي مي ماند...آه چه رنجي است...اين عربهاي پابرهنه چه مي خواهند از جان ما؟ ديگر نمي توانم خود را گول بزنم, چشمان من باز است , چرا كه من هنوز بيدارم ...

با تشکر از دوست گرامی و عزیزم

?شاملو |  پیوند | 

جمعه یکم تیر 1386 @ 0:17 قبل از ظهر بدون تیتر و منظور

مطلب این پست قرار بود توسط دوستی نوشته باشه

که گویا حتی نوشته شده اما متاسفانه به دست ما نرسیده

به احترامش تا موقعی که به دستم برسه هیچ مطلبی نمی نویسم

راستی

درود

بدرود...بدرود

?شاملو |  پیوند | 

جمعه هجدهم خرداد 1386 @ 11:52 بعد از ظهر متواری

درود

مطالبی که توی این بلاگ نوشته میشه اکثرا از خودمه و اگر هم نباشه زیر نویس میشه

 

 

رفته ام از شهر شما

از شهر دروغین شما

روشنایی مدتهاست از شهر شما رفته

 

 

                    من رفته ام از شهر شما                

 

 

که دروغین میبافید قانونش را

و باران را معجزه خود خواندید

تا به پایکوبی بپردازید

و نان را با زبان ما خوردید

تا یارای صحبت نباشدمان

 

من رفته ام از شهر شما

 

 

وزدید

و بردید

و کشتید

و دین آوردید

و دین بردید

و آواره کردید
من از سرزمینم از وطنم داریوش کبیر متواریم

کجایید تا ببینید

 

?شاملو |  پیوند | 

شنبه پنجم خرداد 1386 @ 11:50 بعد از ظهر برای همیشه استادم

بهار و تابستان  در تو بود

پاییز و زمستان در من    

خورشید واه در من         

ابر و باران در من           

نور در تو بود                 

آنچه خوبان همه داشتند

تو یکجا داشتی و دم نزدی

و من هر آنچهرا که نداشتم

بلوف داشتن زدم  

آه که فاصله ها

چقدر در عین دوری نزدیکند

و حالا بعد از گذشت سالها

به نزدیکم و دورتر از همیشه

مرا در خود غرق کن

در دریای بیکران وجودت

آری از تو می نویسم

و برای تو می آیم

این راه خاطره انگیز منفور را

                                                                                   برای همیشه استادم...       

  

?شاملو |  پیوند | 

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 @ 0:37 قبل از ظهر پرستش

وقتی اردک کوچولوی خواهرم آب می خوره سرش رو بالا میگیره  منم که دارم نگاش می کنم یاداین حرف مادرم می افتم که همیشه می گه حیوانات وقتی آب می خورن سرشون رو بلا میکنن و از خدا تشکر می کنن هروقت این چیزا تو سرم میچرجه یه جورایی سر دو راهی قرار میگیرم

چی درسته چی غلط؟؟؟؟

خدا چه جور می پسنده؟؟؟؟

کدومش درسته اینکه من با ر اتفاقی یه بار از خدا ممنون می شم یا باید مثل مسلمونا بود و نماز خوند یا مثل مسیحیا...

نمی دونم اینکه شب به شب قبل از خواب با خدا با زبان کوچه بازاری صحبت می کنم درسته یا مادرم کهشب به شب نماز شب می خونه

من از هر چیزی که انسان رو محدود کنه متنفرم

من دوست دارم خوب یا بد رو خودم تشخیص بدم نه دینم

من دوست دارم خدا رو اونجوری که تصورش میکنم بپرستمش

من خدای خودم رو دوست دارم نه خدای مسلمونا نه خدای مسیح وحتی نه خدای زرتشت

                            من فقط خدای خودم رو دوست دارم

 

 

?شاملو |  پیوند | 

جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 @ 0:53 قبل از ظهر ...

اینروزا سوژه زیاده وتسه نوشتن اما  نوشتن از اونا واسه خودم یه عالم غم میاره
واسه همین چند وقتی با شعر باید ساخت تا ببینیم اوضاع به نفع کی ادامه پیدا می کنه
-----------------------------------------------------------
نمي‌خواستم نام ِ چنگيز را بدانم
نمي‌خواستم نام ِ نادر را بدانم
نام ِ شاهان را
محمد ِ خواجه و تيمور ِ لنگ،
نام ِ خِفَت‌دهنده‌گان را نمي‌خواستم و
خِفَت‌چشنده‌گان را.


 

مي‌خواستم نام ِ تو را بدانم.


 

و تنها نامي را که مي‌خواستم
---------------------------------------------------------
من هم‌دست ِ توده‌ام
تا آن دَم که توطئه مي‌کند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب مي‌خندد
دل‌اش غنج مي‌زند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب مي‌کند.

اما برادری ندارم
هيچ‌گاه برادری از آن دست نداشته‌ام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلوده‌اش را بپذيرد.
-----------------------------------------------------------
ميان ِ کتاب‌ها گشتم
ميان ِ روزنامه‌های پوسيده‌ی پُرغبار،
در خاطرات ِ خويش
در حافظه‌يي که ديگر مدد نمي‌کند
خود را جُستم و فردا را.

عجبا!
جُست‌وجوگرم من
 
  نه جُست‌وجوشونده.
من اين‌جايم و آينده
در مشت‌های من.
-------------------------------------------------

لبان‌ات

 

 

به ظرافت ِ شعر

شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.


و گونه‌هاي‌ات

 

 

با دو شيار ِ مورّب،

که غرور ِ تو را هدايت مي‌کنند و

 

 

سرنوشت ِ مرا

که شب را تحمل کرده‌ام

بي‌آن‌که به انتظار ِ صبح

 

 

مسلح بوده باشم،

و بکارتي سربلند را
از روسبي‌خانه‌هاي ِ دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.


هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي
نشستم!




و چشمان‌ات راز ِ آتش است.


و عشق‌ات پيروزي‌ي ِ آدمي‌ست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير مي‌شتابد.


و آغوش‌ات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن

و گريز ِ از شهر

 

 

که با هزار انگشت

 

 

به‌وقاحت

پاکي‌ي ِ آسمان را متهم مي‌کند.




کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.


در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.




توفان‌ها

در رقص ِ عظيم ِ تو

 

 

به‌شکوه‌مندي

 

 

ني‌لبکي مي‌نوازند،

و ترانه‌ي ِ رگ‌هاي‌ات
آفتاب ِ هميشه را طالع مي‌کند.


بگذار چنان از خواب برآيم
که کوچه‌هاي ِ شهر
حضور ِ مرا دريابند.


دستان‌ات آشتي است
و دوستاني که ياري مي‌دهند

تا دشمني

 

 

از ياد

 

 

برده شود.


پيشاني‌ات آينه‌ئي بلند است
تاب‌ناک و بلند،
که خواهران ِ هفت‌گانه در آن مي‌نگرند
تا به زيبائي‌ي ِ خويش دست يابند.


دو پرنده‌ي ِ بي‌طاقت در سينه‌ات آواز مي‌خوانند.
تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟


تا در آئينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من برکه‌ها و درياها را گريستم
اي پري‌وار ِ در قالب ِ آدمي
که پيکرت جز در خُلواره‌ي ِ ناراستي نمي‌سوزد! ــ
حضورت بهشتي‌ست
که گريز ِ از جهنم را توجيه مي‌کند،
دريائي که مرا در خود غرق مي‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.


و سپيده‌دم با دست‌هاي‌ات بيدار مي‌شود

---------------------------------------------------

?شاملو |  پیوند | 

جمعه هفتم اردیبهشت 1386 @ 1:22 قبل از ظهر خدا یا شیطان

سهم ما پنداری شادیست

لوح پیشانی ما مهر که راخورده

                                  خدا یا شیطان!!!       

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پرنده گفت چه بویی

                          چه آفتابی آه!

                                             و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت

پرنده از لب ایوان پرید

                             مثل پیامی پرید ورفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد

                                                   پرنده آه فقط پرنده بود

                                                                                  فروغ فرخزاد

-------------------------------------------------------------------------------

 دلم گرفته

                                 دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

                                         پرواز را به خاطر بسپار

                                         پرنده مردنیست!!!  

                                                                                                                         فروغ  فرخزاد                   

-------------------------------------------------------------------------------

 

                                                   

?شاملو |  پیوند | 

پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 @ 1:0 قبل از ظهر ...

 هنگامی که هم جنس باز و قصاب بر سرتقسیم لاشه

                                    

                                               خنجر بر گلوی یکدیگر نهادند

 

من جنازه خود را بر دوش داشتم

 

                        و خسته و نومید

 

                                             گورستانی می جستم...

==========================================

سهم من از زندگی

 

                      حسرتی

 

                              نگاهی

                                       و آهی... 

?شاملو |  پیوند | 

چهارشنبه نهم اسفند 1385 @ 8:5 بعد از ظهر لعنت...

 امروز وقتی سوار تاکسی شدم مرد میانسالی نشسته پشت فرمان جواب سلامم را داد چند دقیقه ای گذشت تا به حرف در آمد از آرزوهایش گفت از خاطرات جنگ گفت و از دست دادن پایش

توی حرفاش گفت که خیلی دوست داره برای  شب عید واسه دخترش چادر ملی بخره

شاید این حرفش خیلی حرف واسه گفتن بذاره

ولی بغضم اجازه نوشتن بهم نمی ده

لعنت بر آن کس که این چنین کرد

همین...

...

?شاملو |  پیوند | 

جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 @ 1:44 بعد از ظهر

سلام شاید اگرنبودم اگرخاموش بودم مال این بود که حرفی برای گفتن نذاشته بودن

این بار نه سلام میکنم نه برای مناسبتی بهتون تبریک میگم این دفه اصلا دوست دارم هیچی ننویسم

به قول شاملو:

سیگاری در دست

                       ...

                            ....

                                       و بحث ممنوعی در ذهن

                                                                                                                             همین

 

?شاملو |  پیوند | 

یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 @ 8:28 بعد از ظهر ...

سلام

مدتها بود رنگ خوشی ندیده بودم

تا چند شب پیش وقتی که با خانواده بعد از مراسم خواستگاری شادمان میدویدم به دنبال غم تا به او بگویم از خانه ام برو

وقتی او را دیدم درست توی چشماش نگاه کردم و بهش فهموندم که دیگه باید دست از سر من برداره

تاره فهمیدم چه کیفی داره خوش بودن

رفتم اونطرف تر دنبال خودم میگشتم

وقتی پیداش کردم زل ردم توی چشمام که کمی اونطرف تر ایستاده

پرید توی بغلم بهم تبریک گفت و شبی را تا صبح با چشمانم در آغوش یکدیگر به خواب رفتیم

صبح هوا بهاری بود آسمان آبی دوست داشتنی و من متفاوت تر از همیشه به همراه چشمانم روزهای نویی را آغاز کردیم

تا فردای روشنتر

                                                                                               نوشته شده در تاریخ۲۴/۲/۸۵

                                                                                                سومین روز روشن پس از تاهل

?شاملو |  پیوند | 

شنبه نهم اردیبهشت 1385 @ 10:9 قبل از ظهر باران

دیشب دوباره توی شهر ما بارون اومد

نمی دونی مردم با چه سرعتی می دویدن

سریع سریع سریع

همه می ترسیدن از بارون

می ترسیدن چون ترسناک بودن

می ترسیدن چون باران چهره خبیث آنها را نشان میداد

چون باران صورتکهای آنها را بر می داشت

می ترسیدند چون تا به حال ما را می فریفتند

می ترسیدند چون قرار بود دستشان رو شود

                                وای باران ‌،باران ،باران

نمی دانی چقدر دوست دارم تو را وقتی که می باری

وقتی که گریانی

                    وقتی که دستم را رو میکنی

وقتی که دست منو معشوقه ام را در دست هم می بینی می باری

میباری و مرا رسوا می کنی

و معشوقه مرا با لبخندی رها می کند 

                                            با لبخندی...

                            وای باران ،باران ،باران

                              شیه پنجره را بارن شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست                      

?شاملو |  پیوند | 

یکشنبه بیستم فروردین 1385 @ 1:15 بعد از ظهر دخترک کبریت فروش

سلام

دخترک کبریت فروش آنقدر کنار خیابان ایستاد تا کبریتهایش را بفروشد ولی قبل از آن مرد.

و امروز دخترکان ما دیگر کبریت نمی فروشند سیگار هم نمی فروشند

دختران ما امروز خود فروشی میکنند

دیدنش فکر کردن بهش و حتی حرف زدن در موردش خیلی سخته خیلی

پسران و دختران امروز با دیروز متفاوتند و باید باشند ولی...

این ره که ما میرویم به ترکستان است

در ضمن خبر شکسته شدن سنگ قبر شاملو به گوشم رسید خیلی ناراحت شدم

با این کارها و ین ضربه زدنها یاد شاملو از توی ذهنها پاک نمی شه

شاملو توی وجود آنان که می فهمند جای داره

ممنونم...

 

?شاملو |  پیوند | 

یکشنبه ششم فروردین 1385 @ 11:56 قبل از ظهر 84 در یک نگاه

سلام به همه آنهایی که در آستانه یال نو لباسهای کهنه دلشان را دور ریخته جامه تازه ای بر تن کرده اند

سلام به همه آنهایی که در آستانه سال نو دلهای کوچکشان را از حسد و کینه و دورنگی خالی کردند

سال ۸۴ در یک نگاه کلی:

۱-انتخابات رییس جمهوری و ماجرای ۵۰هزار تومان آقایان

۲- تعیین آقای آحمدی نژاد به عنوان رییس جمهور منتخب

۳- موضع گیریهای آقای رییس جمهور و دیگر کشورها در مورد انرژی هسته ای

۴-عرضه سیم کارت تلفن همراه و جور کردن عیدی کارمندان دولت

۵- بحث تکراری گرانی میوه و عرضه و تقاضا

۶-بحث ساعت که با مطالعات آقای دکتر احمدی نژاد امری بیهوده میبوده است

نکته : با یک نگاه ساده میتوان به راحتی فهمید که جلو و عقب کشیدن ساعت امری مفید حداقل در مصرف برق می باشد و دوم اینکه در کشورهایی که سردمدار اقتصاد دنیا هستند ساعت تغییر میکند

مثلا در کشوری مثل ژاژن هر ۶ ماه یک بار ساعت ۱.۳۰ دقیقه به جلو یا عقب کشیده می شود

نکته دوم:من توی این ژست زیاد قصد باز کردن مسایل سیاسی را نداشتم و زیاد وارد این مقوله نشدم

                                                                                                به امید آزادی

?شاملو |  پیوند | 

شنبه سیزدهم اسفند 1384 @ 1:27 بعد از ظهر درد دل

سلام به همه اونهایی که به من احترام گذاشتنو  برام کامنت گذاشتن

راستش هرچی فکر کردم هیچ مطلب با تجربه خوبی به یادم نیومد

برا همین گفتم یکم درد دل کنم با شماها که برام ارزش قایلید

"درد" هیچ کس نیست که معنی این کلمه رو ندونه همه باهاش دوستی دارن

"دل"که که هرجه درد است از اوست

و "من" که نه دلی دارم که دردش را بکشم

وآنقدر درد کشیده ام که نمی دونم کدوم یکیش رو بگم

من هم روزی "دلی" داشتم به وسعت دریا و به خودم می بالیدم به خاطر داشتن قطره ای به نام "آرزو"

روزگار خوشی بود تا اینکه یه روز هرچی توی دریای دلم گشتم دیگه اون قطره رو پیدا نکردم

از اون روز به بعد آبهای دریای دلم هر روز کمتر شد تا این که یه روز دیدم مثل یه مرداب افنادم ته یه بیابون

تازه اون روز فهمیدم که "دلم" همون دریای خروشان مرده وقتی دلیلشو پیدا کردم

تازه فهمیدم اون "قطره" که بهش می بالیدم از پیشم رفته

                                                                                                                        برای آرزو

 

?شاملو |  پیوند | 

چهارشنبه سوم اسفند 1384 @ 5:59 بعد از ظهر حکایت واقعیت

خیلی وقت پیشا اونروزا که توی پرشین بلاگ وبلاگ داشتم همش از عشق می گفتم چون معشوقه ای داشتم و برای او می نوشتم یا بهتر بگم برای خودم می نوشتم اونم می اومد و برام کامنت می ذاشت

هر هفته ۴شنبه نه من دانشگاه می رفتم نه اون کتابخونه می رفت از صبح تا غروب  برای هم از عشق و دوستی تا نفرت و تباهی حرف می زدیم قسم راستمون جون همدیگه بود

هفته آخر همش می خواست یه چیزی بهم بگه ولی دلش نیومد نمی دونم چرا ولی همش می گفت بعدا بهت می گم...

اون ۴شنبه گذشت هفته بعد رفتم سر ایستگاه عشقمون هرچی ایستادم نیومد

یکی دو ساعت گذشت نیومد خیلی لم شور میزد

دم دمای ظهر بود دیگه طاقت نیوردم

رفتم بهش زنگ زدم ولی هیشکی گوشی رو بر نداشت

کلافه شده بودم

رفتم توی محلشون و اونچه رو که نباید میدیدم بالاخره دیدم

آرزو  قبل از اینکه به من بگه رفته بود

سر کوچشون یه تفت به عظمت عشقمون گذاشته بودن و یه عکس به بزرگی دلش

نمی دونم تو اون لحظه کی منو از بهشت روند

نمی دونم اون کی بود که نذاشت کنار تفت آرزو قبر من کنده بشه

الانم هر هفته ۴شنبه ها میرم ۴۰ستون 

آخه ما همیشه اونجا قرار میذاریم

هر دفه یه گل به یادش میندازم توی آب و تو راه به یاد اونروزا اشکامو براش میفرستم

کاش آرزو اون حقیقت رو...

                                                                                                                                                              برای آرزویم

                                                                                                               

?شاملو |  پیوند | 

جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 @ 6:59 بعد از ظهر انرژی هسته آری یا خیر؟؟؟؟

خیلی ها فرق جناح مخالف رو با خیلی چیزا قاطی می کنن شاید هم این مسلمانان تمام عیار بیش از من می فهمند...

تا حالا به یه چیز فکر کردین

اینکه انرژی هسته ای به سود ماست یا خیر ؟؟

یه چیزی که هست اینه که بدست آوردن انرژی هسته ای آنهم ۱۱ برابر هزینه خرید یک بمب هسته ای!!؟

وافعا این کارها اصلا روش فکر نشده .

وقتی به اینجا می رسیم دو بحث  پیش میاد

۱-استفاده صلح آمیز برای تامین انرژی

۲-استفاده برای جنگ و کم نیاوردن جلوی ابرقدرتهای دنیا

در مورد اول جای هیچ بحثی نیست چون کشور ما سرچشمه غنی و منبع انواع انرژی هاست

و اگر چیزی غیر از اینه جای هیچگونه حرفی  باقی نمیذاره

یه خواهش

اگه ناراحت میشین خواهشن بی احترامی نکنید و حرمتها رو نشکنی

اگه بهتون برمیخوره یا با موازین اخلاقی شما تناقض داره خیلی مودبانه می گم لطفا وارد این وبلاگ نشوید

اینجا جای لمپنها نیست...

to be continue

?شاملو |  پیوند | 

یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 @ 6:25 بعد از ظهر 22 بهمن رفراندومی دیگر

شاید آنهایی که دیروز رفتند و تظاهرات کردند نمی دانستند که باری دیگر به این حکومت ظلم آری گفتند

آری گفتند به حکومتی که  اصلا به فکر آنها نیست

 آری گفتند به حکومتی که۲۷ سال است داره بازیشون میده

و آری گفتند به حکومت به اصطلاح اسلامی برای ادامه ظلم و برای برقراری بیشتر و تضمین ادامه ظلم در کشوری که سردمدار تارییخ و فرهنگ جهان است و نه گفتند به امثال کورش

حالا که دارم این شعر رو می نویسم یاد این شعر شاملو افتادم که میگه:

کاش میتوانستم این خلق بی شمار را لحظه ای بر روی دوشم بنشانم و گرد این حباب بچرخانمشان

تا بفهمند که خورشیدشان کجاست...

 

پایدار باشید و موفق در پناه خداوندتان

?شاملو |  پیوند | 

چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 @ 12:46 بعد از ظهر مرگ

با این عکس من دسگه حرفی ندارم که بگم009450.jpg

?شاملو |  پیوند | 

دوشنبه هفدهم بهمن 1384 @ 3:9 بعد از ظهر

نه!!!

 هرگز شب را باور نکردم

 چرا که

        در فراسوی دهلیزش

به امید دریچه ای  

                     دل بسته بودم

آری من دل بسته ام 

شاید اون الان یا می توم بگم حتما من براش مرده ام

   

کاش من نیز می توانم...     

                                                                                           

                                                                                                                                                           برای آرزوی کوچکم

 

?شاملو |  پیوند | 

دوشنبه هفدهم بهمن 1384 @ 2:58 بعد از ظهر

دوستش دارم

                  چرا که می شناسمش

                                               به دوستی و یگانگی

شهر

      همه بیگانگی و عداوت است

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم

                                                                   تنهایی غم انگیزش را  در میابم

افسوس و صد افسوس که او هیچ گاه تنهایی طاعونیم را درنیافت

                                                                                                                برای آرزوی کوچکم                                                

?شاملو |  پیوند |